عاشقیو بوسیدم و گذاشتم کنار!
ازوقتی این وبلاگو راه انداختم بچه ها چند بار اصرار کردن که چرا خودت نمی نویسی؟اما خوب شرایط خاص و موضوع ویژه وبلاگ من با حسو حال قلمم نمی خونه.آخه من مثل خیلی از بچه ها بلد نیستم عاشقانه های خیلی قشنگ بنویسم و لی خوب تصمیممو گرفتم و دلو به دریا زدم تا از این به بعد در ((پست)) یه مطلب از خودم بنویسم.
***
چند روز پیش یکی از بچه ها بهم گفت:حامد ما که عاشق بودیم و یا دلمون می گرفت شعر می گفتیم تا احساس آرامش کنیم.تو چی کار می کنی؟گفتم من یه سلاحی دارم که از شعر شما هم بهتره.اون گریه کردن از ته دله.
***
قصه عاشقی من تموم شد.گرچه خاطرات تماماْ شیرین این دوران تا همیشه در یاد و خاطرم هست و خود سرشت عشقم توی دلم ولی خوب کار من دیگه از صبرو تحمل گذشته و هیچ شکایت و گله ای هم ندارم.درسته که من نسبت به دوران قبل از عاشقی(البته نکته مهم اینکه من اصلاْ عاشق نبودم و لیاقتشم ندارم و چون واژه ی دیگه ای نیست از این کلمه استفاده می کنم)خیلی عوض شدم ولی این دورانو با هیچی عوض نمی کنم.خوشی ها و شادی های فراوونش به کنار.سختی ها، ناراحتی ها، بی مهری ها و همه درد و رنجاشم شیرین بود و شیرین.شاید اگر یه روز بخوام خدایی نکرده یکی از بهترین دوستامو نفرین کنم می گم:خدایا عاشقش کن.چون سختی و عذاب می کشه ولی شیرینه و جذاب! داستان عاشقی منم بهتره همینجا تموم بشه.چون نه تنها فکر می کنم به صلاح خودم نیست بلکه صلاح خیلی ها هم دراین که من این قصه رو تموم کنم.خلاصه تصمیم گرفتم عاشقی رو ببوسم و بذارم کنار!
***
کار این وبلاگ تعطیل نمی شه و طبق روال قبلی و روال جدید مطالب متنوعی در اون می ذارم که شاید عاشقانه هم باشه.
باید از مینی ژورنالیست،صادق،اردیبهشت،بابل بوی،جواد،نانا و نف نف،خانوم خانوما ، افسانه، مازی، مسیحه، نفیسه،عاطفه خانوم و ... تشکر کنم که تا الان برام کامنت گذاشتن و امیدوارم از این به بعد هم فراموش نکننن.
آخر مطلبم باید از یکی خیلی معذرت خواهی کنم.اونی که تو این مدت ناراحتی ها، اذیت کردنا، اعصاب خرد کردنا و از همه مهمتر گیردادنای منو تحمل کرد.امیدوارم منو ببخشه و بذاره به حساب حس و حال همون دوران.و منو به عنوان یکی که خیلی خاطرشو می خواد تنها نذاره و از راهنماییاش دریغم نکنه.
***
چند روز پیش یکی از بچه ها بهم گفت:حامد ما که عاشق بودیم و یا دلمون می گرفت شعر می گفتیم تا احساس آرامش کنیم.تو چی کار می کنی؟گفتم من یه سلاحی دارم که از شعر شما هم بهتره.اون گریه کردن از ته دله.
***
قصه عاشقی من تموم شد.گرچه خاطرات تماماْ شیرین این دوران تا همیشه در یاد و خاطرم هست و خود سرشت عشقم توی دلم ولی خوب کار من دیگه از صبرو تحمل گذشته و هیچ شکایت و گله ای هم ندارم.درسته که من نسبت به دوران قبل از عاشقی(البته نکته مهم اینکه من اصلاْ عاشق نبودم و لیاقتشم ندارم و چون واژه ی دیگه ای نیست از این کلمه استفاده می کنم)خیلی عوض شدم ولی این دورانو با هیچی عوض نمی کنم.خوشی ها و شادی های فراوونش به کنار.سختی ها، ناراحتی ها، بی مهری ها و همه درد و رنجاشم شیرین بود و شیرین.شاید اگر یه روز بخوام خدایی نکرده یکی از بهترین دوستامو نفرین کنم می گم:خدایا عاشقش کن.چون سختی و عذاب می کشه ولی شیرینه و جذاب! داستان عاشقی منم بهتره همینجا تموم بشه.چون نه تنها فکر می کنم به صلاح خودم نیست بلکه صلاح خیلی ها هم دراین که من این قصه رو تموم کنم.خلاصه تصمیم گرفتم عاشقی رو ببوسم و بذارم کنار!
***
کار این وبلاگ تعطیل نمی شه و طبق روال قبلی و روال جدید مطالب متنوعی در اون می ذارم که شاید عاشقانه هم باشه.
باید از مینی ژورنالیست،صادق،اردیبهشت،بابل بوی،جواد،نانا و نف نف،خانوم خانوما ، افسانه، مازی، مسیحه، نفیسه،عاطفه خانوم و ... تشکر کنم که تا الان برام کامنت گذاشتن و امیدوارم از این به بعد هم فراموش نکننن.
آخر مطلبم باید از یکی خیلی معذرت خواهی کنم.اونی که تو این مدت ناراحتی ها، اذیت کردنا، اعصاب خرد کردنا و از همه مهمتر گیردادنای منو تحمل کرد.امیدوارم منو ببخشه و بذاره به حساب حس و حال همون دوران.و منو به عنوان یکی که خیلی خاطرشو می خواد تنها نذاره و از راهنماییاش دریغم نکنه.
و حسن ختام این مطلب هم سه بیت شعر تقدیم به ...
آره تو خوبی نازنین،همه بدی ها از منه
عیب از دل نازکمه که با تلنگر می شکنه
باشه برو خیالی نیست،دنیا دو روزه مهربون
منم مث اون کبوتر بی جفتمو بی همزبون
اما می خوام یادت باشه دوست دارم هر جا باشی
خاطرتو خیلی می خوام با هر کی که میخوای باشی
پایان عاشقی
یا حق
التماس دعا
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۸۴ ساعت 9:58 توسط حامد
|